تبليغاتX
بیستون دلم را می تراشند

بیستون دلم را می تراشند

غروبی سرد و خاموش است و من آهسته و غمگین به سوی خانه می آیم...کسی در انتظارم نیست.

ملودی جونم دو روز دیگه 6 ماهش میشه....دووووووووووووووووسش دارم!!

سلام و سلام و سلام

ملودی نمکی من دو روز دیگه ۶ ماهش میشه و اونوقت من عکساشو میذارم که همه ببینن.

اما سخته واقعا بچه داری سخته

من بعد از زایمان تا حالا که لاغر نشدم و چون توو دوران بارداری اضافه وزنم بینهایت شده بود همینجوری چاق چاق چاق موندم

هفته پیش یه روز صبح رفتم پیاده روی باورتون نمیشه وقتی ساعت ۷ داشتم بر میگشتم خونه حس خیلی خیلی بدی بهم دست داد

یه جور بلاتکلیفی ..یه جور بی هدفی...وقتی که دیدم زندگی چه قشنگ جریان داره از صبح زود

بچه مدرسه ای ها دختر پسرای دبیرستانی...پدر مادرای کارمند همه و همه دنبال یه هدفی بودن ولی من از کارم و همه زندگیم دور افتادم و موندم خونه بچه داری و از صبح تا شب لالاپیش پیش میگم

نه خبر از دنیای بیرون دارم نه خبر از خودم

این انصاف نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 1:54 قبل از ظهر  توسط لادن  | 

نا امیدم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط لادن  | 

 عکس های منتخب و جدید   - pixfa.net

 عکس های منتخب و جدید   - pixfa.net

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط لادن  | 

همفکری

بچه ها

میخوام اسم دخترکم رو بزارم ملودی اما کم پیش اومده که کسی بشنوه و یه لبخندی بزنه مثل اینکه  کسی از این اسم خوشش نمیاد...به همفکریتون احتیاج دارم

اولا اگه دو اسمه بشه بده؟...تو شناسنامه باشه آریانا اما صداش کنیم ملودی

دوما ملودی چشه مگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط لادن  | 

عید همگی بود مبارک.....

با سلام به همه همه همه دوستای خوب قدیمی و همه جدیدیهایی که خدا میزنه پس کله اشون و بی هوا سری به این وبلاگ میزنن

دوست جونی های عزیز سال ۱۳۸۹ برای همه شما یه سال قرین شادی و شادکامی و سعادت باشه

همه به خواسته های خوبی که تو این سال رسیدن به اون خواسته ها رو ارزو کردین برسین...خوشبخت و سعادتمند و شادکام هم باشین

من یه مدتی نبودم یه مدتی هم درگیر امتحانات ترم بودم یه مدتی هم که درگیر بارداری و مشکلاتش بودم

خلاصه اگه خدا بخواد این ترم ُ دیگه ترم اخرمه و ۴ اردیبهشت هم که دخمل گلم به دنیا میاد و از این به بعد دو نفری میایم به شما ها سر میزنیم

همتون رو دوست دارم

به امید یه سال قرین موفقیت برای همه و اخر همه برای خودم

میبوسمتون

لادی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط لادن  | 

با یه عالمه پوزش از تاخیر چند ماهه سلام

سلام و سلام و سلام

روز ۱۳ ابان رسید و همزمان طلسم چند ماهه من هم شکست....بی ربط بود؟....نبود

ببخشید که نبودم و بودم و نیومدم و بودم و اومدم و وبلاگارو خوندم اما چیزی ننوشتمو و....

حال و احوالات دوستای قدیمی و با مرامم چطوره؟ اونایی که کلی عرق شرم رو پیشونیم نشوندن و کلی سراغم رو میگرفتن میخوندم اما نمیدونم چرا دستم به قلم(ببخشید به  تایپ ) نمیرفت...نگین چه بی مرام چون دلالیل خاص خودمو داشتم

یه خبر خوب که خودمو خیلی مشغول کرده اینه که من ۴ ماهه باردارم و ۵ ماه دیگه یه نی نی به جمع خونواده دو نفره من و پیشی اضافه میشه

واسه همین اینقده سرم گرم هست که کم به دنیای مجازی سر میزنم

راستی امروز کیا رفتن واسه ۱۳ ابان راهپیماییی؟

فعلا بای تا بعد....تا هفته دیگه که بگم جنس نی نی من چی هست هنوز که نرفتم سونو....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط لادن  | 

عحب رسمیه رسم زمونه.....میرن آدما....از اونا فقط خاطره هاشون..............

سلام....

همچنان روزه سکوت دارم....

همچنان در سوگ یه عزیز دیگر نشسته ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط لادن  | 

من متاسفم

من برای تمام کشته شدگان تو این درگیری های اخیر متاسفم

براشون ارزوی مغفرتو رحمت الهی رو دارم

و متاسفم که بعنوان یه هموطن و یه همرزم...خاموش نشستم و تنهاشون گذاشتم

متاسفم که یه نظاره گر خشک و خالی هستم و حتی یه حمایت خشک و خالی هم ازشون نمیکنم

من بی غیرت هستم و یه نظاره گر بی اعتنا

من برای خودم بیشتر متاسفم که حداقل میدونم اون همسن و سالهای من یه دلیل و هدفی داشتن برای اینکه مرگ رو پذیرا باشن

اما من در حالیکه هیچ کار مثبتی که میدونم لازمه انجام بدم و نمیدم اروم اروم دارم میمیرم...من اروم و تدریجی دارم میمیرم و این یه انتهای بیهوده و یه سرنوشت غم انگیزه

من برای خودم بیشتر از کشته شده های کوی دانشگاه و درگیری های معترضانه به نتایج انتخابات متاسفم

من از خودم متنفرم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط لادن  | 

روز مادر به همه مادرها و روز زن به همه خانومها مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط لادن  | 

من شرمنده ام

نمیدونم چی بگم..فقط اظهار تاسف شدید برای خودم میکنم

همه جا شلوغه همه جا بزن بزنه همه جا نارضایتی موج میزنه پس این دموکراسی کجاست

غروبا که ونک قلقله میشه از ادم و شعار و بزن بزن

شبها که همه جای تهران پر میشه از صدای شعار و باتوم نیروی انتظامی و دود گاز اشک آور و صدای تیرهای مشقی و هوایی که میفرستن...این همون تجلیل از مردمیه که حماسه ساز روز بیست و دوم خرداد بودن...این همون تقدیر و سپاسه....و من از این همه تجلیل و احترام سرشار!!!!!!!!!!!!ا

اصلاح گراها رو شبانه دستگیر میکنن و فردا آزاد میکنن

شب میلاد فاطمه زهراست و تو میخوای به خونواده ات تبریک بگی...تمتم موبایلها هنوز شماره نگرفته قطع میشه ...همه اس ام اس ها برگشت میخوره و این تو این شبها و روزها نشونه چیه؟

جز حس بد خفقان...جز محبوس شدن تو یه چهاردیواری به اسم تهران و به جرم اینکه میخوای رای خودت رو بهت پس بدن....رای سی میلیونی رو که نتیجه عکس داشت به ملت برگردونین...این خیلی توقع و خواهش زیادیه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!۱۱

من شرمنده ام...من شرمنده ام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط لادن  | 

من دیروز رفتم رای دادم دلم نمیخواست برم رای بدم اما رفتم و با شوهرم هم رفتم و هر دومون هم به یه نفر رای دادیم...خوب نتایج مشخص شد...

....

....

....

هیچ حرفی برای گفتن نمونده....تو خود حدیث مفصل بخوان از این اوضاع..............

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط لادن  | 

سلام سلام صد تا سلام

سلام به همه دوستای گلم و عزیزم

حرفی برای گفتن ندارم جز اینکه بگم یه دنیا دوستتون دارم حتی اگه نبینمتون

میدونم این حرف براتون خیلی کلیشه ای به نظر میاد اما....واقعیته

به همه دوستای گلی هم که باهاشون ارتباط صمیمانه تری دارم و خودشون هم میدونن اما وقت نکردم یه سر هرچند کوچیک به وبشون بزنم یه سلام صمیمانه تر میکنم

استرس دارم ایام غم انگیز امتحانات نزدیکه برام دعا کنین

فدای مرام همه شما دوست جونیا

امضا: لادی نمکی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط لادن  | 

سطرهای سفید

واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گیسوان من سفید می شوند
همچنانکه سطر سطر
صفحه های دفترم سیاه می شوند
خواستی که با تمام حوصله
تارهای روشن و سفید را
رشته رشته بشمری
گفتمت که دستهای مهربانی ات
در ابتدای راه
خسته می شوند
گفتمت که راه دیگری
انتخاب کن :
دفتر مرا ورق بزن !
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهای دفتر مرا
مو به مو حساب کن!


  

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط لادن  | 

روز ناگزیر

این روزها که می گذرد ، هر روز
 احساس می کنم که کسی در باد
 فریاد می زند
 احساس می کنم که مرا
 از عمق جاده های مه آلود
 یک آشنای دور صدا می زند
 آهنگ آشنای صدای او
 مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
 روزی که عابران خمیده
 یک لحظه وقت داشته باشند
 تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی
 در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا چشم های خسته ی خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
 و طرح واژگونه ی جنگل را
 در آب بنگرند
آن روز
 پرواز دستهای صمیمی
در جستجوی دوست
 آغاز می شود
 روزی که روز تازه ی پرواز
روزی که نامه ها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
 بال کبوتری را
 امضا کنیم
 و مثل نامه ای بفرستیم
صندوقهای پستی
آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خواهش ، کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
 در زیر پای رهگذران پیاده رو
 بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند
 روزی که روی درها
 با خط ساده ای بنویسند :
 " تنها ورود گردن کج ، ممنوع ! "
و زانوان خسته ی مغرور
 جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود
 و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
 پایان خوب داشته باشند
 روز وفور لبخند
 لبخند بی دریغ
 لبخند بی مضایقه ی چشم ها
آن روز
بی چشمداشت بودن ِ لبخند
 قانون مهربانی است
 روزی که شاعران
 ناچار نیستند
 در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند
 روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی کنند
 پروانه های خشک شده ، آن روز
 از لای برگ های کتاب شعر
پرواز می کنند
 و خواب در دهان مسلسلها
 خمیازه می کشد
 و کفشهای کهنه ی سربازی
 در کنج موزه های قدیمی
با تار عنکبوت گره می خورند
 در دست کودکان
 از باد پر شوند
 روزی که سبز ، زرد نباشد
 گلها اجازه داشته باشند
 هر جا که دوست داشته باشند
 بشکفند
 دلها اجازه داشته باشند
 هر جا نیاز داشته باشند
 بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
 با چشم ها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
 بی پنجره بروید
 آن روز
 دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
 تنها
 پرچینی از خیال
 در دوردست حاشیه ی باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید
روز طلوع خورشید
 از جیب کودکان دبستانی
روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب ، عمومی است
 دریا و آفتاب
 در انحصار چشم کسی نیست
روزی که آسمان
 در حسرت ستاره نباشد
 روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد
 ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه !
 ای روزهای سخت ادامه !
 از پشت لحظه ها به در آیید !
 ای روز آفتابی !
ای مثل چشم های خدا آبی !
ای روز آمدن !
ای مثل روز ، آمدنت روشن !
این روزها که می گذرد ، هر روز
 در انتظار آمدنت هستم !
 اما
با من بگو که آیا ، من نیز
 در روزگار آمدنت هستم ؟


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط لادن  | 

تو مرو...از کنار من تنها تومرو

تو مرو

از کنار من افسرده تنها تو مرو
دیگران گر همه رفتند خدا را تو مرو
اشک اگر می چکد از دیده تو در دیده بمان
موج اگر می رود ای گوهر دریا تو مرو
 ای نسیم از بر این شمع مکش دامن ناز
قصه ها مانده من سوخته را با تو مرو
 ای قرار دل طوفانی بی ساحل من
 بهر آرامش این خاطر شیدا تو مرو
سایه ی بخت منی از سر من پای مکش
به تو شاد است دل خسته خدا را تو مرو
ای بهشت نگهت مایه ی الهام سرشک
از کنار من افسرده ی تنها تو مرو

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط لادن  | 

رفتار من عادی است

رفتار من عادی است

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید :
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم
دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود :
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها - خدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را
دنبال آن افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی
احساس می شد
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی !
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سالها پیش
رنگ بنفش و اروغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است

                                  قیصر امین پور

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:35 بعد از ظهر  توسط لادن  | 

افسوس

دیشب

دوش از همه شب ها شب جان کاه تری بود
 فریاد از ین شب چه شب بی سحری بود
 دور از تو من سوخته تب داشتم ای گل
وز شور تو در سینه شرار دگری بود
هر سو به تمنای تو تا صبح نگاهم
 چون مرغک طوفان زده ی در به دری بود
 چون باد سحرگاه گذشتی و ندیدی
 در راه تو از بوی گل آشفته تری بود
افسوس که پیش تو ندارد هنرم قدر
ای کاش به جای هنرم سیم و زری بود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط لادن  | 

من با تو خواهم ماند اما تو به نسیمی مرا بر باد دادی...تو...چرا؟

من با تومی ایم....تا بینهایت راه

من با تو میخوانم  غمگین ترین شعر را

من با تو میگردم دریا و ساحل را

من با تو میبینم اوج پرستو را

من با تو می بویم گلهای شب بو را

من با تو می گویم شعر شکفتن ها

اما تو با من .........نیستی نیستی نیستی

و من این بغض غضب آلوده را به که تقدیم کنم......به که واگویه کنم....

من تو را میخواهم..اما تو که را؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط لادن  | 

یه بغل دلتنگی

 

من دنبال یه اتفاق تازه هستم...چرا اینهمه رکود...چرا اینهمه تکرار

من یه اتقاق تازه میخوام..به قول اون خواننده...هوا میخوام...هوا میخوام....

منم دنبال همون هوا هستم..هوای تازه واسته نفس کشیدن...واسه نو شدن...میخوام از پیله خودم در بیارم..این پیله خیلی بدجوری دورم تنیده شده که منو به این آسونیها ول نمیکنه

این پیله ...پیله رکوده...پیله نداشتن ادارک و درک از اطرافه....من میخوام رها بشم..آزاد باشم....من میخوام پروانه باشم...قشنگ و زیبا که بال پرواز داره...نه یه کرم ابریشم....که فقط سود رسوندن به دیگران کارش باشه و از زندگی خودش چیزی نبینه و نفهمه

منو باور کن..من پروانه هستم...منو باور کن...من پرنده هستم...منو باور کن...من ...من هستم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط لادن  | 

کاش آدمها به هم نزدیکتر بودن....اینهمه بیگانگی چرا؟

 توی یه هوای سرد...که باد زوزه میکشید و پنجره ها رو بهم میکوبید....و بارون ُتند و شلاق وار به تن و بدن رهگذرا میکوبید....یه غریبه....بدون هیچ پوشش مناسبی...بدون توجه به زمختی هوا دستاش رو تو جیب شلوارش کرده بود و زیر تازیانه باد و بارون....به روبرو خیره نگاه میکرد و راه میرفت....تو فکر بود...فکرش چنان مغشوش و آشفته بود که نه تنه زدنهای رهگذرا رو متوجه میشد نه عجله و شتاب مردم رو از خلاصی از این هوای عصیان گر.....معلو م نبود قطره های غلتان رو صورتش از آب بارونه یا خیسی اشک چشماش......

من یه لحظه از کنارش گذشتم...اما چنان غم چهره استخوانیش بازتاب به بیرون داشت که زیر اون بارون هم وا اسفا داشت...یه لحظه مکث کردم برگشتم از پشت بهش نگاه کردم...و تا امروز اون قیافه داغون و پژمرده جلوی چشممه....

کاش میشد دست رو شونه اش گذاشت...کاش میشد باری از آلامش رو کم کرد...کاش.....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط لادن  | 

دیده بودم اما باورم نمی شد.

باورم نمیشد زن و شوهرهایی رو میدیم که انگار هیچ نقطه اشتراکی با هم ندارن و دارن با هم زندگی میکنن یا نقاط اشتراکشون اونقدر کمه که مثل دو خط موازی میمونن که دوشادوش هم دارن حرکت میکنن تو مسیر زندگی اما تلاقی ای وجود نداره....روزها تکرار روزهای قبل و روزهای بعده...اما باورم نمی شد که برای من و شوهرم هم همین طور باشه ...من و شو هرم نقاط مشترک زیادی داشتیم...اما تفاوت و تضاد هم تا دلت بخواد..اوایل خوب بود همه چی...یا اینکه من زیاد گیر نمیدادم...اما حالا بعد ۴ سال میخوام همه چی طبق اصول و قانونش باشه...منم یه زن مثل همه زنهای دیگه....به خیلی چیزا که باید توسط شو هرم اجرا بشه محتاجم و نیازمند....اما هیچی هیچ هیچ

اون درس میخونه و منم درس میخونم..اون سر کار میره و منم سر کارمیرم...هرکدوم ۲۴ ساعت روزمون مال خودمونه و بس...پس این وسط نقطه اشتراک ما که همون زندگی شیرین زناشوییه چی میشه...البته میگم شیرین چون شیرینش رو بعضی ها چشیدن(از ما بهتران) و به ما هم گفتن زندگی مشترک شیرینه ودلچسب)ما که گشتیم و نبود..یافت نگردید....

دیگه واضح تر از این نمیتونم بگم قضایارو ....همین ما را و شما را بس

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط لادن  | 

یه سوال

میخوام بدونم ازدواجی که با عشق قبل از ازدواج و اشنایی قبلی و عاشق شدن و بعد بهم رسیدن بوجود باید با دوام تره و زندگی عاشقانه تره یا ازدواجی که بدون آشنایی قبلی و از طریق خواستگاری رسمی و بعد اشنا شدن بوجود بیاد....

در واقع کدوم زندگی با عشق و گرمی بیشتری همراهه؟

pink love wallpaper, pink love walpaper, Free pink love wallpaper

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 8:43 قبل از ظهر  توسط لادن  | 

یه روزی مثل همه روزا....

بازم یه روز تکراری دیگه تو زندگی من ورق خورد...

بازم یه ساعت بی مزه و بی ریخت که خسته شدم بسکه قیافه گندشو دیدم تا از جاش تکون بخوره و یه دور اون زمینشو دور بزنه

بازم همون قیافه های تکراری بی هیچ تغییری جلوت میان و میرن و بازم همون ارباب رجوع های پیله و بد پیله

بازم یه روز تکراری دیگه...

بازم...

و بازم...

احساس میکنم مثل یه موش آزمایشگاهی که تو لابیرنتهای پیچ در پیچ میندازنش تا آزمون و خطا کنه ببینه چه خبره و دنیا دست کیه....شدم...یه موش آزمایشگاهی بیچاره........اون بالا بازی گردان این نمایش کیه....خدا میدونه

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط لادن  | 

مرا دریاب در این رویای خیس و بارانی

time is like a river. u can,t touch the same water twice. because the flow
that has passed will never pass again so, cherish every moment of your life


زمان مانند يک رودخانه ميمونه. تو نميتوني دوبار يه قطره رو لمس کني چون چيزي که شيوه اش گذر کردنه هرگز دوبار از کنارت عبور نميکنه پس هر لحظه ات رو گرامي بدار

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط لادن  | 

دست از طلب ندارم تا کام من برآید........یا تن رسد به جانان یا جان ز تن درآید.

ما در حال دعا و التماس و استغاثه هستیم........که خدا نظری به ما کنه...یارب نظری...مددی...مثل همیشه لطفی...........

حالا بخاطر چی ؟ بماند.......شما به اون قسمتش کار داشته باشین که باید واسه یه دوست دعا کنین...

دوستان محتاجیم به دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط لادن  | 

به کجا چنین شتابان؟........گون از نسیم پرسید.

سلام

تا حالا شده به این فکر کنین که آیا مسیری که همین لحظه توش هستین همون مسیریه که مثلا وقتی ۱۴-۱۵ سالتون بود تو ذهنتون براش کلی نقشه میکشیدین؟.....کلی ابر تو آسمون سرتون براش باز میکردین.....و تو رویا میرفتین که بهش برسین؟

من در مورد خودم احساس میکنم مسیر زندگیم رو دارم اشتباه میرم...........یا حداقل منظورم اینه که این مسیر اونی که تو ذهنم پرو بال میدادم نیست.اگه اون مسیر رو یه خط صاف در نظر بگیریم رو به شمال مثلا......جریان زندگی الان من اما یه خط به سمت چپه که کلا عمود میشه به هدف قدیم ندیمای خودم................

چی شد که اینجوری شد.از کجا خوردم که خودمم خبر ندارم.خدا میدونه.........تازه به این نتیجه رسیدم که بابا جون!!!!!!........لادن جان!!!!!!! داداش بیدار شو ....پاشو پاشو که پاک قاطی کردی تو کجا  اینجا کجا؟............

اما .........نه اراده ای برام مونده نه اصلا هر هدفی چه جدید چه قدیم برام با اهمیت مونده.......چرا به این روز افتادم و از کی به این روزمره گی رسیدم نمیدونم اما میدونم که الان ....هرچه پیش آید خوش آید.

و تنها حرفی که به خودم دارم بزنم اینه که لادن........عمیقا برات متاسفم......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 8:42 قبل از ظهر  توسط لادن  | 

از نفرتی لبریز

 

از نفرتی لبریز

ما نوشتیم و گریستیم
ما خنده کنان به رقص بر خاستیم
ما نعره زنان از سر جان گذشتیم ...

کسی را پروای ما نبود.
در دور دست مردی را به دار آویختند :
کسی به تماشا سر برنداشت

ما نشستیم و گریستیم
ما با فریادی
از قالب خود بر آمدیم

                                  احمد شاملو
Click to view full size image

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط لادن  | 

.....به دیدارم بیا هر شب.....

به دیدارم بیا هر شب

به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است .
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من می مانم و بیداد بی خوابی.
در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و
د
ر تالاب ِ من دیری ست
که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
 و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را
 و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند.
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی !

                                                                                  مهدی اخوان ثالث

Click to view full size image

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 8:54 قبل از ظهر  توسط لادن  | 

چی بگم؟؟؟؟؟

باورتون میشه ؟

من بخوام خونه بدوش بشم......بین من و پیشیم.زور پیشی چربید و بجای اینکه اون بیاد تهران منو داره با خودش میبره قزوین.........من دیروز استعفا دادم.........اما فعلا مدیرا قبول نکردن........تازه گفتن تو هر تصمیم داری باید از اول به ما میگفتی(من ۳ ماهه که اومدم تو این شرکت) اگه دانشجو بودی باید میگفتی.اگه بخوای یه زمانی بچه دار شی باید به ما بگی!!!!!!!!!!!!!! واقعا مدیرا در مورد کارمندای خانوم چی فکر میکنن؟؟؟

خلاصه......به احتمال ۹۰ درصد میخوایم بریم قزوین تا یکماه دیگه؟

راستی قزوین چجور شهریه؟........بافت فرهنگیش چجوریه؟.....خدا میدونه

حالا این که خوبه شرکت پیشی اینا!!! تو ترکمنستان و ونزوئلا هم کار برداشته .ما هر دو درسمون تا سال دیگه این موقع تمومه.شاید هم بریم ترکمنستان........میگن برای خونواده های ایرانی خوبه.......فرهنگشون به ایرانی ها نزدیکه

دوووووووووووووووووستان....من آلاخون والاخون شدم بطور عامیان...خونه بدوش شدم بطور مصطلح و بیچاره و بدبخت شدم بطور رسمی چون از کارم هم می افتم یه یه سالی و دیگه دستم تو جیب خودم که نیست هیچ...سر هر چیزی از تل سر گرفته تا یه جوراب باید دستم جلوی شوهرم واسه گدایی چندغاز دراز باشه.....

مرگ شرف داره به این زندگی نکبت بار......!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 8:51 قبل از ظهر  توسط لادن  | 

حتی اگر نباشی......

حتی اگر نباشی ...

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

                                                            قیصر امین پور

Click to view full size image

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 8:21 قبل از ظهر  توسط لادن  |