![]() |
![]() |
|
| غروبی سرد و خاموش است و من آهسته و غمگین به سوی خانه می آیم...کسی در انتظارم نیست. |
|
سلام و سلام و سلام
روز ۱۳ ابان رسید و همزمان طلسم چند ماهه من هم شکست....بی ربط بود؟....نبود ببخشید که نبودم و بودم و نیومدم و بودم و اومدم و وبلاگارو خوندم اما چیزی ننوشتمو و.... حال و احوالات دوستای قدیمی و با مرامم چطوره؟ اونایی که کلی عرق شرم رو پیشونیم نشوندن و کلی سراغم رو میگرفتن میخوندم اما نمیدونم چرا دستم به قلم(ببخشید به تایپ ) نمیرفت...نگین چه بی مرام چون دلالیل خاص خودمو داشتم یه خبر خوب که خودمو خیلی مشغول کرده اینه که من ۴ ماهه باردارم و ۵ ماه دیگه یه نی نی به جمع خونواده دو نفره من و پیشی اضافه میشه واسه همین اینقده سرم گرم هست که کم به دنیای مجازی سر میزنم راستی امروز کیا رفتن واسه ۱۳ ابان راهپیماییی؟ فعلا بای تا بعد....تا هفته دیگه که بگم جنس نی نی من چی هست هنوز که نرفتم سونو....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط لادن |
|
|
سلام....
همچنان روزه سکوت دارم.... همچنان در سوگ یه عزیز دیگر نشسته ام |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط لادن |
|
|
من برای تمام کشته شدگان تو این درگیری های اخیر متاسفم
براشون ارزوی مغفرتو رحمت الهی رو دارم و متاسفم که بعنوان یه هموطن و یه همرزم...خاموش نشستم و تنهاشون گذاشتم متاسفم که یه نظاره گر خشک و خالی هستم و حتی یه حمایت خشک و خالی هم ازشون نمیکنم من بی غیرت هستم و یه نظاره گر بی اعتنا من برای خودم بیشتر متاسفم که حداقل میدونم اون همسن و سالهای من یه دلیل و هدفی داشتن برای اینکه مرگ رو پذیرا باشن اما من در حالیکه هیچ کار مثبتی که میدونم لازمه انجام بدم و نمیدم اروم اروم دارم میمیرم...من اروم و تدریجی دارم میمیرم و این یه انتهای بیهوده و یه سرنوشت غم انگیزه من برای خودم بیشتر از کشته شده های کوی دانشگاه و درگیری های معترضانه به نتایج انتخابات متاسفم من از خودم متنفرم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط لادن |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط لادن |
|
|
نمیدونم چی بگم..فقط اظهار تاسف شدید برای خودم میکنم
همه جا شلوغه همه جا بزن بزنه همه جا نارضایتی موج میزنه پس این دموکراسی کجاست غروبا که ونک قلقله میشه از ادم و شعار و بزن بزن شبها که همه جای تهران پر میشه از صدای شعار و باتوم نیروی انتظامی و دود گاز اشک آور و صدای تیرهای مشقی و هوایی که میفرستن...این همون تجلیل از مردمیه که حماسه ساز روز بیست و دوم خرداد بودن...این همون تقدیر و سپاسه....و من از این همه تجلیل و احترام سرشار!!!!!!!!!!!!ا اصلاح گراها رو شبانه دستگیر میکنن و فردا آزاد میکنن شب میلاد فاطمه زهراست و تو میخوای به خونواده ات تبریک بگی...تمتم موبایلها هنوز شماره نگرفته قطع میشه ...همه اس ام اس ها برگشت میخوره و این تو این شبها و روزها نشونه چیه؟ جز حس بد خفقان...جز محبوس شدن تو یه چهاردیواری به اسم تهران و به جرم اینکه میخوای رای خودت رو بهت پس بدن....رای سی میلیونی رو که نتیجه عکس داشت به ملت برگردونین...این خیلی توقع و خواهش زیادیه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!۱۱ من شرمنده ام...من شرمنده ام
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط لادن |
|
|
من دیروز رفتم رای دادم دلم نمیخواست برم رای بدم اما رفتم و با شوهرم هم رفتم و هر دومون هم به یه نفر رای دادیم...خوب نتایج مشخص شد...
.... .... .... هیچ حرفی برای گفتن نمونده....تو خود حدیث مفصل بخوان از این اوضاع.............. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط لادن |
|
|
سلام به همه دوستای گلم و عزیزم
حرفی برای گفتن ندارم جز اینکه بگم یه دنیا دوستتون دارم حتی اگه نبینمتون میدونم این حرف براتون خیلی کلیشه ای به نظر میاد اما....واقعیته به همه دوستای گلی هم که باهاشون ارتباط صمیمانه تری دارم و خودشون هم میدونن اما وقت نکردم یه سر هرچند کوچیک به وبشون بزنم یه سلام صمیمانه تر میکنم استرس دارم ایام غم انگیز امتحانات نزدیکه برام دعا کنین فدای مرام همه شما دوست جونیا امضا: لادی نمکی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط لادن |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط لادن |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط لادن |
|
تو مرواز کنار من افسرده تنها تو مرو
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط لادن |
|
رفتار من عادی استرفتار من عادی است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط لادن |
|
دیشبدوش از همه شب ها شب جان کاه تری بود
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط لادن |
|
|
من با تومی ایم....تا بینهایت راه
من با تو میخوانم غمگین ترین شعر را من با تو میگردم دریا و ساحل را من با تو میبینم اوج پرستو را من با تو می بویم گلهای شب بو را من با تو می گویم شعر شکفتن ها اما تو با من .........نیستی نیستی نیستی و من این بغض غضب آلوده را به که تقدیم کنم......به که واگویه کنم.... من تو را میخواهم..اما تو که را؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط لادن |
|
|
من دنبال یه اتفاق تازه هستم...چرا اینهمه رکود...چرا اینهمه تکرار من یه اتقاق تازه میخوام..به قول اون خواننده...هوا میخوام...هوا میخوام.... منم دنبال همون هوا هستم..هوای تازه واسته نفس کشیدن...واسه نو شدن...میخوام از پیله خودم در بیارم..این پیله خیلی بدجوری دورم تنیده شده که منو به این آسونیها ول نمیکنه این پیله ...پیله رکوده...پیله نداشتن ادارک و درک از اطرافه....من میخوام رها بشم..آزاد باشم....من میخوام پروانه باشم...قشنگ و زیبا که بال پرواز داره...نه یه کرم ابریشم....که فقط سود رسوندن به دیگران کارش باشه و از زندگی خودش چیزی نبینه و نفهمه منو باور کن..من پروانه هستم...منو باور کن...من پرنده هستم...منو باور کن...من ...من هستم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:5 بعد از ظهر توسط لادن |
|
|
توی یه هوای سرد...که باد زوزه میکشید و پنجره ها رو بهم میکوبید....و بارون ُتند و شلاق وار به تن و بدن رهگذرا میکوبید....یه غریبه....بدون هیچ پوشش مناسبی...بدون توجه به زمختی هوا دستاش رو تو جیب شلوارش کرده بود و زیر تازیانه باد و بارون....به روبرو خیره نگاه میکرد و راه میرفت....تو فکر بود...فکرش چنان مغشوش و آشفته بود که نه تنه زدنهای رهگذرا رو متوجه میشد نه عجله و شتاب مردم رو از خلاصی از این هوای عصیان گر.....معلو م نبود قطره های غلتان رو صورتش از آب بارونه یا خیسی اشک چشماش...... من یه لحظه از کنارش گذشتم...اما چنان غم چهره استخوانیش بازتاب به بیرون داشت که زیر اون بارون هم وا اسفا داشت...یه لحظه مکث کردم برگشتم از پشت بهش نگاه کردم...و تا امروز اون قیافه داغون و پژمرده جلوی چشممه.... کاش میشد دست رو شونه اش گذاشت...کاش میشد باری از آلامش رو کم کرد...کاش.....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط لادن |
|
|
باورم نمیشد زن و شوهرهایی رو میدیم که انگار هیچ نقطه اشتراکی با هم ندارن و دارن با هم زندگی میکنن یا نقاط اشتراکشون اونقدر کمه که مثل دو خط موازی میمونن که دوشادوش هم دارن حرکت میکنن تو مسیر زندگی اما تلاقی ای وجود نداره....روزها تکرار روزهای قبل و روزهای بعده...اما باورم نمی شد که برای من و شوهرم هم همین طور باشه ...من و شو هرم نقاط مشترک زیادی داشتیم...اما تفاوت و تضاد هم تا دلت بخواد..اوایل خوب بود همه چی...یا اینکه من زیاد گیر نمیدادم...اما حالا بعد ۴ سال میخوام همه چی طبق اصول و قانونش باشه...منم یه زن مثل همه زنهای دیگه....به خیلی چیزا که باید توسط شو هرم اجرا بشه محتاجم و نیازمند....اما هیچی هیچ هیچ اون درس میخونه و منم درس میخونم..اون سر کار میره و منم سر کارمیرم...هرکدوم ۲۴ ساعت روزمون مال خودمونه و بس...پس این وسط نقطه اشتراک ما که همون زندگی شیرین زناشوییه چی میشه...البته میگم شیرین چون شیرینش رو بعضی ها چشیدن(از ما بهتران) و به ما هم گفتن زندگی مشترک شیرینه ودلچسب)ما که گشتیم و نبود..یافت نگردید.... دیگه واضح تر از این نمیتونم بگم قضایارو ....همین ما را و شما را بس |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط لادن |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 8:43 قبل از ظهر توسط لادن |
|
|
بازم یه روز تکراری دیگه تو زندگی من ورق خورد...
بازم یه ساعت بی مزه و بی ریخت که خسته شدم بسکه قیافه گندشو دیدم تا از جاش تکون بخوره و یه دور اون زمینشو دور بزنه بازم همون قیافه های تکراری بی هیچ تغییری جلوت میان و میرن و بازم همون ارباب رجوع های پیله و بد پیله بازم یه روز تکراری دیگه... بازم... و بازم... احساس میکنم مثل یه موش آزمایشگاهی که تو لابیرنتهای پیچ در پیچ میندازنش تا آزمون و خطا کنه ببینه چه خبره و دنیا دست کیه....شدم...یه موش آزمایشگاهی بیچاره........اون بالا بازی گردان این نمایش کیه....خدا میدونه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط لادن |
|
|
time is like a river. u can,t touch the same water twice. because the flow |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط لادن |
|
|
ما در حال دعا و التماس و استغاثه هستیم........که خدا نظری به ما کنه...یارب نظری...مددی...مثل همیشه لطفی...........
حالا بخاطر چی ؟ بماند.......شما به اون قسمتش کار داشته باشین که باید واسه یه دوست دعا کنین... دوستان محتاجیم به دعا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط لادن |
|
|
سلام تا حالا شده به این فکر کنین که آیا مسیری که همین لحظه توش هستین همون مسیریه که مثلا وقتی ۱۴-۱۵ سالتون بود تو ذهنتون براش کلی نقشه میکشیدین؟.....کلی ابر تو آسمون سرتون براش باز میکردین.....و تو رویا میرفتین که بهش برسین؟ من در مورد خودم احساس میکنم مسیر زندگیم رو دارم اشتباه میرم...........یا حداقل منظورم اینه که این مسیر اونی که تو ذهنم پرو بال میدادم نیست.اگه اون مسیر رو یه خط صاف در نظر بگیریم رو به شمال مثلا......جریان زندگی الان من اما یه خط به سمت چپه که کلا عمود میشه به هدف قدیم ندیمای خودم................ چی شد که اینجوری شد.از کجا خوردم که خودمم خبر ندارم.خدا میدونه.........تازه به این نتیجه رسیدم که بابا جون!!!!!!........لادن جان!!!!!!! داداش بیدار شو ....پاشو پاشو که پاک قاطی کردی تو کجا اینجا کجا؟............ اما .........نه اراده ای برام مونده نه اصلا هر هدفی چه جدید چه قدیم برام با اهمیت مونده.......چرا به این روز افتادم و از کی به این روزمره گی رسیدم نمیدونم اما میدونم که الان ....هرچه پیش آید خوش آید. و تنها حرفی که به خودم دارم بزنم اینه که لادن........عمیقا برات متاسفم......
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 8:42 قبل از ظهر توسط لادن |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط لادن |
|
|
به دیدارم بیا هر شب
به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 8:54 قبل از ظهر توسط لادن |
|
|
باورتون میشه ؟ من بخوام خونه بدوش بشم......بین من و پیشیم.زور پیشی چربید و بجای اینکه اون بیاد تهران منو داره با خودش میبره قزوین.........من دیروز استعفا دادم.........اما فعلا مدیرا قبول نکردن........تازه گفتن تو هر تصمیم داری باید از اول به ما میگفتی(من ۳ ماهه که اومدم تو این شرکت) اگه دانشجو بودی باید میگفتی.اگه بخوای یه زمانی بچه دار شی باید به ما بگی!!!!!!!!!!!!!! واقعا مدیرا در مورد کارمندای خانوم چی فکر میکنن؟؟؟ خلاصه......به احتمال ۹۰ درصد میخوایم بریم قزوین تا یکماه دیگه؟ راستی قزوین چجور شهریه؟........بافت فرهنگیش چجوریه؟.....خدا میدونه حالا این که خوبه شرکت پیشی اینا!!! تو ترکمنستان و ونزوئلا هم کار برداشته .ما هر دو درسمون تا سال دیگه این موقع تمومه.شاید هم بریم ترکمنستان........میگن برای خونواده های ایرانی خوبه.......فرهنگشون به ایرانی ها نزدیکه دوووووووووووووووووستان....من آلاخون والاخون شدم بطور عامیان...خونه بدوش شدم بطور مصطلح و بیچاره و بدبخت شدم بطور رسمی چون از کارم هم می افتم یه یه سالی و دیگه دستم تو جیب خودم که نیست هیچ...سر هر چیزی از تل سر گرفته تا یه جوراب باید دستم جلوی شوهرم واسه گدایی چندغاز دراز باشه..... مرگ شرف داره به این زندگی نکبت بار......!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 8:51 قبل از ظهر توسط لادن |
|
حتی اگر نباشی ...می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 8:21 قبل از ظهر توسط لادن |
|
غزل محالتو قله ی خیالی و تسخیر تو محال |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 8:8 قبل از ظهر توسط لادن |
|
تنها تو می مانیدل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 8:6 قبل از ظهر توسط لادن |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط لادن |
|
|
چند روزه وقت نکردم به وبلگ دوستهای خوب و مجازی و ندیده اما دیر آشنای خودم زنگ بزنم...دوستای گلی که با وجود ملموس نبودن...محسوس نبودن..هربار که میبینی اومدن سراغ وبت و برات پیام گذاشتن یه حس شیرین سراسر وجودت رو فرا میگیره از بودنشون..نظرشون..و به یادت بودنشون... اونقدر دوستشون دارم که حد و حسابی نداره....و کلی دلخور میشم از اینکه گاهی حجم کارام اونقدر بالاست که نه میتونم حسشون کنم و نه خبری از وجودشون بگیرم همتون رو دوست دارم شاید گاهی اوقات از زندگی بیزار بشم اما خدار و شکر میکنم به خاطر معدود زمانهایی که از ته قلبم شاد میگذرونم چه با وبلاگی که از طریق اون با شماها دوست شدم و چه با احساس خاطراتی که شیرینیش فقط مال خود خود خودمه و کاملاْ شخصیه..... بیخیال لادی نمکی معروفه به این پرت و پلا گفتنها..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط لادن |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 2:46 بعد از ظهر توسط لادن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
او هوایم را داشت
که پیاده روها لیز و یخبندان بود بی هوا رفت بی هوا ماندم چه هوایش امروز که پیاده روها لیز و یخبندان است در سرم پیچیده است ... ... ... سلام من لادن هستم متولد 2 مرداد 1360 هستم. تهران زندگی میکنم. لیسانس مهندسی کشاورزی دارم. دانشجوی حسابداری هستم و 5 ساله کارمند یک شرکت خصوصی هستم. |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
|
RSS
|
آمار وبلاگ
کاربران آنلاین :
بازديدها :
جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ